همه جور دردسر

عاشقانه ها
عاشقانه ها
مگر کور باشد نقاشی

که به دیدن تو چهره تصویر کند

که انگشت به دهان میماند

که گر این کار از بشری ساخته بود

نه سنگی بود یارای به دوش کشیدن بار تصویر تو

نه قلمی این چنین توانا

به نقش زدن

بازدم سحر گاهیت بشارت بهاران است

نسیمی (ا)ست که جهان را مینوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز میشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک میبارد و

دلگیر میانجامد

و صدایت آنی (ا)ست

که به آزادی و عشق بدل میکند شعر را

آه اگر تاب تحمل ات در من بود...

توان ایستادن به زیر نگاهت

توان شنفتن سکوتت

که آرامش بعد از طوفان بدان مانند است.

آه اگر در حضورت فکرم یخ نمیزد و

زبانم در التهاب جنبیدن بند نمیامد

آه اگر به دیدارت

دست هایم به گرفتن دستهای تو

وا نمیماند و

سراسر وجودم درمانده نمیشد

از گفتن دوستت دارم


از کجا شروع کنم که تو هم باشی؟
ازبهار چشمانت که بیدارم کرد؟
یا
زمستان گونه های یخی ام که تو را خواباند؟

از چه شروع کنم که تو هم باشی؟
از همین بالها که تو روی شانه هایم گذاشتی؟
یا از رد پایم که روی وجدانت ماند؟

از که شروع کنم که تو هم باشی؟
از تو

یا من؟