همه جور دردسر

عجیب اما واقعی
نویسنده : محمد حسینی - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۸/٢٥


سلام بچه ها...امروز یکی از هم کلاسی هام تو دانشگاه یه داستانی رو برام تعریف کرد که خیلی جالب بود...مطمئن باشید که از خوندنش پشیمون نمیشید...بهم گفت که واقعیت داره...امیدوارم که تونسته باشم خوب تعریفش کرده باشم...

یه روز یه نویسنده در رابطه با تحقیقاتی که باید انجام میداد میره توی یه سردخونه ولی به مسئولای سرد خونه هیچ اطلاعی نمیده...زمان میگذره و اون اصلا متوجه گذر زمان نمیشه...و همچنان مشغول نوشتنه که شب میشه و همه ی  درهای اون سرد خونه رو میبندند...اون هم هرچی داد و هوار میکنه کسی صداش رو نمیشنوه...اون با خودش فکر میکنه که مسلما تا صبح زنده نمیمونه...پس شروع میکنه به نوشتن شرح حال خودش که توی این ساعت ها چی بهش میگذره...مینویسه الان ساعت فلانه...و داره از سرما دندون هام به هم میخوره...الان ساعت فلانه و احساس میکنم که داره بدنم منجمد میشه.......و بالاخره صبح میشه و وقتی مسولای اونجا میان داخل سردخونه این بیچاره رو میبینن که افتاده زمین و مرده...اما اونا همچنان متعجب هستن که اون سرد خونه که تازه ساخته شده و اصلا هیچ چیزی که بخواد اونجا رو سرد کنه در اونجا وجود نداشته چه طور باعث شده که اون نویسنده ی بیچاره از سرما یخ بزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون فقط به خودش تلقین کرده.اگه به معجزه ی تلقین اعتقاد داشته باشیم ممکنه خیلی چیزا عوض بشه...باید دونست که تلقین میتونه حتی باعث گرفتن جون آدم ها هم بشه و برعکس...


comment نظرات ()