شهروند خوب شهر خوب یا شهر خوب شهروند خوب

 

   بیکاران

 

 پرسیدم : هزینه زندگی بیکاران را چه کسانی پرداخت می‌کنند ؟

گفت : شاغلان.

پرسیدم : چگونه بیکاری را از بین ببریم ؟

گفت : با احساس مسئولیت جمعی .

پرسیدم : بیکاران چه خطری برای شهر دارند؟

گفت : هر خطری !

 

 

  خطرناک ترین وضعیت

 

   گفت: خطرناک‌ترین وضعیت برای یک شهر چیست؟

گفتم:زلزله.

گفت: نه .

گفتم: بیماری وبا.

گفت: نه .

گفتم: خطر سیل.

گفت: نه .

گفتم: راه‌بندان .

گفت: نه .

گفتم: شیوع اعتیاد .

گفت: نه .

گفتم: وجود افراد جنایتکار .

گفت: نه .

گفتم: جواب سؤال را نمی‌دانم .
گفت: خطرناک‌ترین وضعیت برای شهر، وجود شهروندان بی‌تفاوت است. آن ها خانه‌هایی می‌سازند که در مقابل زلزله استحکام ندارد، چنان بدون بهداشت زندگی می‌کنند که در مقابل بیماری ها امان ندارند، در مسیری تفریح می‌کنند که برای فرار از سیل زمان ندارند و چنان به آموزش وتربیت

فرزندانشان بی‌اهمیت می‌شوند که از انواع ناهنجاری های اجتماعی از جمله اعتیاد و جنایت و دزدی امان ندارند .

 

 

 معما

 

    شهروندی صاحب امکانات فراوان، برای فروش خانه ی پدری از بالای شهر به پایین شهر آمد.

وقتی با مدیر بنگاه معاملاتی صحبت کرد پیشنهاد خوبی از یک مشتری خوب دریافت کرد. خواست برای آخرین بار به خانه ی پدری خود رفته و تجدید خاطره نماید. موقع عبور از کوچه‌ها دید که نوجوانان و جوانان در کوچه پرسه می‌زنند و بچه‌ها در جوی، آب‌تنی می‌کنند.

در خانه را باز کرد ؛حیاط بزرگ و معماری سنتی با ساختمان مجلل لحظه‌ای او را با خود به دوران کودکی برد. لحظه‌ای به پدرش فکر کرد که مُرد ولی نتوانست آن خانه را به همراه خودش ببرد. با خود گفت: من هم خواهم رفت بدون اینکه بتوانم پول این خانه را با خود ببرم.

فردای آن روز به شهرداری رفت و خانه پدری را برای ساختن فرهنگ سرا به شهرداری هدیه داد. بالای آن خانه نوشته شد:

«فرهنگ سرای مهارت های زندگی »

این فرد خیّر پیر شده بود. از فرزندانش خواست او را برای آخرین دیدار به محلّ خانه ی پدری ببرند. با کمال تعجّب آن محله را نشناخت؛دیگر از بچه‌هایی که در جوی کثیف شنا می‌کردند، اثری نبود،جوانی سرکوچه نایستاده بود . داخل فرهنگ سرا شد. مدیر جوانی که پیرمرد را نمی‌شناخت به او خوش آمد گفت و او را به اتاق مدیر راهنمایی کرد.

مدیر فرهنگ سرا گفت : این فرهنگ سرا توسط فرد خیّری 35 سال پیش به شهرداری محل اهدا شده است. جوانان آن زمان مهارت های زندگی را بلد نبودند. محلّه روز به روز به طرف فساد کشیده می‌شد و سرنوشت بدی در انتظار بچه‌های آن محل بود.آن فرد خودش را جادوانه کرد. چون به لطف خدا از طریق این فرهنگ سرا به جوانان مهارت‌های زندگی را آموزش می‌دهیم.

اشک شوق در چشمان پیرمرد حلقه زد. در حالی که دلش می‌گفت:

«هذا مِن فَضلِ َربّی»این از عنایت خداوند بود.

 

 

   خانواده

 

 شهردار می‌خواست بخوابد ولی خوابش نمی‌برد. او به فکر جامعه بود. نصفه‌های شب بود. آهسته به کنار پنجره آمد، دید در شهر سکوت برقرار است و کسی در سطح شهر نیست.از خود پرسید: واقعاً شهروندان کجا هستند؟پاسخ این بود: در خانه‌هایشان. پس جامعه را خانواده‌ها تشکیل می‌دهد. اگر خانواده‌ها اصلاحشود،شهر نیز آباد می‌شود. او در دفتر یادداشت خود نوشت:

همکاری با آموزش و پرورش، برایتشکیل کلاس‌های آموزشی برای خانواده‌ها وتشکیل کلاس های مشاوره برای ازدواج جوانان.

 

 

 شهر شناسی

 

 عمویم را این گونهندیده بودم. یک دفعه به شهر علاقه پیدا کرده بود می‌خواست موزه‌ها، کتابخانه‌های عمومی و جاهای باستانی آن را تماشا کند. وقتی علت را از او پرسیدم، گفت : میهمانی دارم که از شهری دیگر می‌خواهد به شهر ما بیآید، وقتی در تلفن از من پرسید که شهر تو چگونه شهری است ؟

گفتم: شهر خوبی است. پرسید: مثلاً کجاهاش خوب است؟ ماندم چه جوابی بدهم !گفتم: اگر بیایی نشانت می‌دهم. حال خجالت می‌کشم او بیاید بداند من شهر خود را خوب نمی‌شناسم .

 

 

   زباله ساز

 

   مردی عادت داشت که زباله‌هایش را همیشه به خیابانبریزد. زن و بچه‌هایش به او ایراد می‌گرفتند که مگر شهر، محلّ زندگی ما نیست؛ چرا آن را کثیف می‌کنی! مرد گوشش به این حرف ها بدهکار نبود، تا این که روزی در هنگام رانندگی جک ماشین جلویی که ماشین زباله‌کش شهرداری بود، خلاص شد و آن مرد با ماشین خود زیر تلّی از زباله قرار گرفت تقریباً مقـــدار زبــاله‌هایی که روی او ریخته بود با مقدار زباله‌هایی که او به شهر ریخته بود، برابری می کرد !

 

 

     شهر بهشت

 

   شهرداری روز جمعه را روز بهتر شدن نامید. او از مردم شهر خواست در روز جمعه یک قدم برای بهتر شدن شهر خود، یک قدم برای بهتر شدن زندگی خود و یک قدم برای بهتر شدن روابط همسایگی بردارند.

نام این شهر بعد از مدتی به نام شهر بهشت تغـییر یافت که بالای دروازه‌ی آن نوشته شده بود: ورود با افکار منفی ممنوع .

 

 

   شهر از نگاهی نو

 

    فردی می‌گفت: من سی سال در این شهر زندگی کردم مثل ماهی که در دریا زندگی کرده باشد. روزی برحسب اتفاق با فرزندانم به بالای کوهی رفتم که از بالای آن، شهر به خوبی قابل مشاهده بود. احساس عجیبی به من دست داد؛ شهر من مشکلات و نارسایی‌های زیاد داشت که من تا حالا متوجه آن نبودم .وقتی به شهر برگشتم، تصمیم گرفتم ضمن این که با مشکلات موجود زندگی می کنم به شهرداری کمک کنم تا مشکلات شهر را یکی یکی حل کنیم .

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
حميد

سلام بايد به شما تبريك كفت وبلاگ بسيار قشنگي داريد بنده خيلي از وبلاگ شما خوشم امد مخصوصا" مسائل شهر و شهر وندي كه نوشتيد موفق و پيروز و پايدار باشيد دوست عزيز

رضا

ای ول بهت 20 می دم